معلم موفق کیست ؟
من، سکوت و ميانه روي را پيشه مي کنم
براساس اين اعتقاد معلم موجودي است بي ثمر و فاقد تحرک که هر موقعيت و رويدادي را با
سردي و سکوت مي نگرد. او در هر شرايطي خلق و خوي بي طرفانه از خود نشان مي دهد
و در واکنش هاي او اثري از شادي، غم، تواضع يا تکبر مشاهده نمي شود. در کليه بحث ها
نقشي خنثي بازي مي کند و عقايد و انديشه هاي شخصي خويش را ابراز نمي دارد.
من به همه کودکان عشق مي ورزم
براين اساس معلمان بايد همه کودکان را به يک ميزان دوست داشته باشند. عصبانيت، نفرت و
طرد، جايي در قلمرو احساسات معلم ندارد! معلميني که اين احساسات طبيعي را تجربه
مي کنند گاهي دچار احساس گناه مي شوند، زيرا به غلط به آنان گفته شده که معلم خوب
بايد فاقد اين گونه احساسات باشد؛ يعني عصباني نشود، هيچ کس را طرد نکند. بايد توجه
داشته باشيم که وقتي مي گوييم معلم بايد همه کودکان را دوست داشته باشد، از لحاظ
اينکه کودکان همه انسان هستند و حق دارند که دوست داشته شوند، حرف درستي است اما
به آن معنا نيست که معلم ملزم باشد بر ساير احساسات طبيعي خود سرپوش بگذارد. خشم،
عصبانيت، طرد و امثال آن نيز مي تواند از سوي معلم و البته به عنوان بخشي از ابزارهاي
تعليمي و پرورشي در مقابل رفتارها و کنش هاي مختلف کودکان بجا و سنجيده به کار گرفته
شود. در چنين حالتي خشم و طرد، عين دوست داشتن و در امتداد آن خواهد بود.
من با همه کودکان، رفتاري يکسان دارم
اين باور بيانگر آن است که معلمان بايد همه کودکان را به يک ديد نگاه کنند و احساس و رفتار
يکساني نسبت به آنان داشته باشند. اين ديدگاه را بايد از دو لحاظ بررسي کرد؛ آنجا که توجه
ما به تفاوت هاي اقتصادي، طبقاتي و اجتماعي معطوف است، اتخاذ روش و برخورد يکسان و
به دور از تبعيض با دانش آموزان نه تنها صحيح است بلکه از جنبه اخلاقي و انساني ضروري و
الزامي هم هست. اينجاست که معلم بايد مراقب رفتارهاي خود باشد اما آنجا که تفاوت هاي
فردي در زمينه ساختارهاي ذهني و خصوصيات رواني- بدني رخ مي نماياند، روش و برخورد
يکسان از سوي معلم عين ستم و بي عدالتي است.
کودکان به من نياز دارند
اين باور اساسا از اين قضاوت نادرست نشات مي گيرد که کودکان براي حرف زدن، فکر کردن و
عمل کردن به حمايت و کمک معلم وابسته اند و مستقلاقادر نيستند به کاري بپردازند و
مسئوليت يادگيري خود را در کلاس به عهده بگيرند. بديهي است که چنين عقيده اي با روند
طبيعي رشد و هدف اصلي تعليم و تربيت مغايرت دارد. معلم بايد در فرآيند يادگيري عمدتا
نقش راهنما و تسهيل کننده را داشته باشد و زمينه هاي لازم براي تحرک و فعاليت و
خودجوشي دانش آموزان در جريان کلاس را فراهم سازد. رعايت اين اصل از سوي معلم نقش
شايسته اي در ساختار رفتاري دانش آموزان دارد و تقويت اتکاي به نفس و اعتماد به خود را
در آنان باعث خواهد شد.
من پاسخ همه سوالات را مي دانم
اين عقيده چنان احساس نامطلوبي در بعضي از معلمان به وجود مي آورد که آنان را از
پذيرش اشتباه باز مي دارد.
بر اين اساس معلمين به سختي مي توانند عبارت “نمي دانم، ولي سعي مي کنم پاسخ آن
را بيابم” را بر زبان جاري سازند. اگر معلم واقعي و خودش باشد، دانش آموزان قادر خواهند
بود با او- آن چنان که هست- ارتباط برقرار کنند؛ يعني با کسي که به عنوان يک موجود
انساني، داراي احساسات و عقايدي است و صرفا به شکل عاملي که دستورات و فرامين
ديگران را عمل مي کند، نيست. دانش آموزان به اين ترتيب پي خواهند برد که معلم “خويشتن
خويش” است و ممکن است مرتکب اشتباهاتي بشود. گذشته از آن هرگاه که اشتباهي از او
سر مي زند اين شهامت را دارد که به راحتي آن را بپذيرد. هرچه باشد، به هرحال او انسان
است و ممکن است خطاهايي از او سر بزند. ولي متاسفانه فقط عده معدودي از معلمان، اين
واقعيت را به ذهن دانش آموزان خود منتقل مي سازند که معلم نمي تواند موجودي ماوراي
انسان، بي عيب و به دور از خطا و اشتباه و منبع همه علوم باشد. دانش آموزان با معلميني
که اشتباهات خود را مي پذيرند و نقش برج عاج نشين و عالم به کل علوم را بازي نمي کنند
بهتر و راحت تر مي توانند رابطه برقرار کنند.
حاجی مقدم