خوش آمدگویی


روان نويسي و روان خواني
کودکی که دچار ناتوانی یادگیری در نوشتن است، در خواندن نیز مشکل دارد. نوشتن کنش پیچیده ی دستگاه اعصاب مرکزی و انتقال افکار به شکل زبان نوشتاری است.
کج نویسی بیش از حد، راست نویسی، چپ دستی، پرفشار یا کم فشار نوشتن، ناتوانی در نسخه برداری، جدا نویسی و سرهم نویسی، بدخطی، لرزش دست در نوشتن نیز از عوامل اختلال در نوشتن است.
وجود تکالیف بسیار زیاد که تنها جنبه ی رونویسی دارند باعث شده که تمرکز فراگیران نسبت به آنچه می نویسند کم شود.و «نماز»، تنها همدم تو، در سیاه چال هایی بود که فقط بوی غربت می داد .
و «سجده»، بهترین فرصت برای پرواز روح، آن گاه که یارانت، تو را همچون «جامه ای» تهی می پنداشتند .
و زندانبانان حکومت از تو، جز «عبادت» و کرامت ندیدند؛ یا «صابر» .
واپسین ارمغان تو، «بی نیازی» از «هارون» بود که می پنداشت کنیزی خوش سیما می تواند از «نماز»ت باز دارد !
و خشم هارون، آن گاه که پاسخ تو را شنید و تعجب او از کنیزی که سرانجام، عاشقانه زبان به تسبیح و تقدیس خداوند گشود !
این «آرامش» تو همواره «آسایش» را از دشمنان دین، سلب می کرد .
!«بخشش» تو حتی به آنان که «شایسته» نبودند، نیز
و سفارش هایت به «هشام» که گنجینه حکمت و درس زندگی است. و «نامه»هایت که اعجاز می کرد و از آینده خبر می داد .
و «دانش» سرشارت که در کودکی، «ابوحنیفه» را به تعجب واداشت
«…اللهم انی أسئلک الراحة عند الموت»
آه! هنوز هم، آموخته های پنهانی ات، آشکارترین سرمایه افتخار مسلمانان است ..
هنوز هم آوای حزین و گفتار دلنشینت که همیشه از قرآن سرچشمه می گرفت، ما را از نادانی می رهاند و به راه نور، فرامی خواند .....
و هنوز هم، آرزوی «راحتی در مرگ» و «بخشش در حساب» تو، تنها زمزمه ای است که به یادگار بر لب هامان می نشیند و دل هامان را به دریا پیوند می دهد .
متاب ای ماه، متاب!
امـشـب ، غـمـگـیـن تـریـن مـاه ، آسـمـان دنـیـا را تـمـاشا می کـنـد… آسـمـان! چـه دلـگـیـری امـشـب؛ گـویـی غـمِ مـصـیـبـتـی بـه گـسـتـردگـی زمـیـن، قـلـبـت را می فـشـرد. امـشـب فـرشـتـه های سـیـاه پـوش، بـال در بـال هـم، فـوج فـوج بـه زمـیـن می آیـنـد و تـرانـه غـم می سـرایـنـد.
در و دیوار خرابه ، از انـدوه زینب بـر سـر و سـیـنـه می کـوبـنـد. امـشـب چـشـمه های آسـمان از گـریـه خـونـیـن زینب ، خـون می بارد و چـهـره زمـیـن از وسـعـت انـدوه، تـاریـک اسـت.
مـتـاب امـشـب ای مـاه ، مـتـاب! هـیـچ می دانـی امـشـب گیـسـوان پریشـانِ رقیه بـه خـواب کـدامـیـن نـوازش رفـتـه اسـت؟ مـتـاب کـه دردهای آشـکـار بـسـیـار اسـت. مـتـاب کـه زخـم های بی شـمار بـسـیـار اسـت. مـتـاب کـه دل پر شـرار زینب (س) به شـراره جـدایـی نـازنـیـنـی دیـگـر، در سـوز و گـداز اسـت. مـتـاب کـه امـشـب خرابه شام، از داغ سه ساله گـل حسین، تـیـره تـرین خرابه دنـیـاسـت. مـتـاب امـشـب ای مــاه
بسيج بي شباهت به انار نيست !
ترش یا شیرین بودن فرقی نمی کند، خشک یا آبدار بودن
خيلي هم مهم نیست. همه ی زیبایی انار از آن جایی شروع
می شود که “با نظم وترتیب یکجا نشسته ” شاید هر دانه اش
یک رنگ باشد و هر رنگش یک طعم، اما تا زمانی که همه ی
دانه ها کنار هم باشند دنیایی از یاقوت را می سازند که چشم را
خیره می کند. حالا ما هم بی شباهت به انار نیستیم، اصلا بسیجی بی شباهت به انار نیست!
سلام بر نامی که روشنای ملکوت است
سلام بر نامی که روشنای ملکوت است. سلام بر واژه ی سرخی که خون، به
شهادتش ایستاده است و خورشید را به گواهی صداقت خویش می خواند.
سلام بر نسیم نور پرور و عطش زای آن ظهر؛ ظهری که لبریز از صدای مرثیه سرایی
اقاقی ها شد.
سلام بر ماه و خورشیدی که نقطه ی عطفشان، خون است.
سلام بر بغضی که شکننده تر از شیشه، در دل ابر می شکند.
سلام بر یاقوت، که قطره قطره، از چشمان آسمان فرو می ریزد و فریاد می کند
غربت کاروان کربلا را.
سلام بر زمین، که ترانه ها می سراید؛ از سپیدی یاس و سرخی لاله؛
و کتاب هایی که می نویسد از غربت زینب، از مظلومیت آفتاب،
سلام بر بوسه ای که از لبان خشکیده ی آسمان،
بر گلوی سرخ رنگ خورشید، نشست و بشارت داد شهادت را.
و سلام بر کربلا!
و سلام بر مرغان آسمان نشین بهشت، که بر فراز خاک کربلا، مرثیه سرایی کردند!
سلام بر جماعتی از بنی اسد؛ سلام بر دستانشان،
که همدم خاک کربلا شد و سلام بر شهدای بهشتی کربلا!
دل مویه ای با کربلا
سلام بر سرزمین تفتیده کربلا؛ سرزمینی که سراپای آن را عشق گرفته است؛ سرزمینی که خاکش شفابخش دردهای بی درمان است؛ سرزمینی که جگرگوشه علی و زهرا را در خود جای داده است؛ سرزمینی که صدای «هیهات من الذلة» حسین در آن به آسمان رفت و سقف آسمان ها را شکافت؛ سرزمینی که در آن امامی ندای «هل من ناصر ینصرنی» سر داد و کسی جز تیغ های شمشیر و تیزی نوک نیزه ها پاسخش را نداد. سرزمینی که هنوز از آن صدای سیلی خوردن رقیه و العطش کودکان به گوش می رسد. ای سرزمین تب دار کربلا که به حق کرب و بلا نامیده شدی! می خواهم با سخنانی هر چند کوتاه از تو شکایت کنم. ای خاک! هنگامی که سر حسین بن علی را بریدند، بر بدنش اسب دواندند، خیمه هایش را آتش زدند، عباسش را قطعه قطعه کردند، سجادش را به زنجیر کشیدند، خاندانش را به اسارت بردند، چرا دهان باز نکردی و آنان را در کام خود فرو نبردی؟ ای آسمان! چرا آنان را در سیلاب گرفتار نکردی؟ ای باد! چرا آنان را در قهر خداگونه خویش گرفتار نکردی؟ کجا بودید ای پرستوهایی که اصحاب فیل را با آن همه هیمنه زمین گیر کردید؟ چرا کسی به فریاد حسین نرسید؟ می دانم چه می خواهید بگویید؛ می خواهید بگویید ما مانده بودیم که چه کنیم و حیرت زده نگاه می کردیم که یک قوم چقدر پست می شود که با امامش، با کسی که رسول خدا صلی الله علیه وآله درباره اش فرمود: «حسین منّی و انا من حسین» این گونه رفتار می کند. شاید شما هم سرّ این سکوت را نمی دانستید؛ سرّ آن این بود که زمین و زمان و تمام موجودات عالم تا ابد یزید و یزیدیان را لعنت کنند و سلام و صلوات خود را نثار حسین علیه السلام و اصحابش کنند؛ السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.
در خلقت آدمى، عجايب فراوانى نهفته است و انسان، تنها
موجودى است كه به گاه خلقتش، خالق، شگفت گونه فرمود: «فتبارك الله احسن
الخالقين»؛1 آفرين بر قلم صنع بهترين آفريدگاران.
بهار طبيعت، فصل بهار است و انسان در بهار، بهارهاى عمر را
رقم مىزند و به تعبيرى، انسان از حالت خمود، ركود، سكوت، خستگى، تكرار، ايهام،
ابهام و سايه، به تحرك، قيام، بالندگى، تازگى، نور و روشنايى كشيده مىشود و در يك
كلام، طوفانى مىشود و در حقيقت، طوفانى در پرانتز فصل بهار.2
رنسانس بهارى، يك راه ميانبر، براى دسترسى به مسائل
دنياست. هر كس بهارهاى بزرگ را تجربه نكند، سالهاى بزرگ را سطحى خواهد بود. در
بهار، مىتوان تولد دوباره يافت؛ ولى اگر بخواهيم.
يك، دو، سه... آتش؛ اما نه شليك؛ بلكه آتش كردن موتور خاموش.
به راستى در طول سال، چه روزها و بسا هفتهها، ماهها و
گاهى فصلها را با موتور خاموش حركت كرديم؛ در حالى كه معجزه آفرينش، در وجود
ماست. اگر بگويى سنگها زياد است، برنارد شاو مىگويد: هر سنگ، مىتواند يك پله
باشد.3 اگر بگويى چگونه و كى؟ مىگويم: همين الان؛ در بهار طبيعت، پله پله بايد
پيمود و لذت برد؛ حتى لذت غافلگير كردن خويش را نيز بايد تماشا كرد.
1
فصل بالندگى و سرزندگى در بهارينه طبيعت، نويدبخش سه چيز
است؛
1. تصميمات بزرگ.
2. رنسانس فردى.
3. مهندسى مجدد ذهن.
مطمـئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد
چون در هر بهار برایت گل می فرستد
و هرروز صبح آفتاب را به تو هدیه می کند.
به یاد داشته باش که پروردگار عالم با این که می تواند در هر جائی از دنیا باشد
قلــب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهی چیزی بگوئی گوش می کند

نهم ربیع الاول
سالروز آغاز ولایت و امامت و زعامت
آخرین سحاب رحمت و یگانه ذریه ذخیره
دودمان آل طاها،حضرت مهـدی مـوعـود (عج
)بر منتظران و چشم انتظــاران ظهــورش
تبریک و تهنیت باد.
پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت
با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.
بچه ماشین بهش زد و فرار کرد.
پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.
پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.
خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم
پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.
اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت:
این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.
صبح روز بعد…
همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید
در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می...شد.دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.
ملا قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه, فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است. دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند, اما نشانی از ناهار نبود گفتند: ملا, انگار نهاری در کار نیست. ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده, دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود. ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند. ملا گقت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.
نکته:با همان متری که دیگران را اندازه گیری میکنید اندازه گیری می شوید
اولین جمله در کتاب اول دبستان ژاپنی ها:
من پدر و مادرم را بسیار دوست دارم.
اولین جمله در کتاب اول دبستان انگلیسی ها:
من می دوم.
اولین جمله در کتاب اول دبستان آمریکایی ها:
من فوتبال بازی میکنم.
اولین جمله در کتاب اول دبستان ایتالیایی ها:
من کار میکنم.
اولین جمله در کتاب اول دبستان اسرائیلی ها:
من با دشمن میجنگم.
اولین جمله در کتاب اول دبستان ایرانی ها:
بابا آب داد!

هانه های جالب یه دانش آموز برای درس نخوندن!!!
یه سال فقط ۳۶۵ روز داره ...
در سال 52 جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب 313 روز باقی میماند ...
حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است. بنابراین 263 روز دیگر باقی میماند ...
در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا'' 122 روز میشود. بنابراین 141 روز باقی میماند ...
اما سلامتی جسم و روح روزانه 1 ساعت تفریح را میطلبد که جمعا'' 15 روز میشود. پس 126 روز باقی میماند ...
طبیعتا'' 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل 30 روز میشود. پس 96 روز باقی میماند ...
1ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چرا که انسان موجودی اجتماعی است.این خود 15 روز است.پس 81 روز باقی میماند ...
روزهای امتحان 35 روز از سال را به خوداختصاص میدهند. پس 46 روز باقی میماند ...
تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقی میماند ...
در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید.پس 6 روز باقی میماند ...
در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی است ...
سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرند. پس 1 روز باقی میماند ...
1 روز باقی مانده همان روز تولد شماست.چگونه میتوان در آن روز درس خواند !!!
پس یک دانش آموز نرمال نمیتواند درس بخواند!!!
خدا انسان را آفرید و انسان توجیه را
معلم که حسابی عصبی شده بود، دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...
دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
"چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟
فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم"
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد ...
بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم ... مادرم مریضه ...
اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن ...
اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد ...
اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه ...
اونوقت ...
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...
اونوقت قول می دم مشقامو تمیز بنویسم ...
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد...

درس مردود می کنید.
من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .
دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول !
موشک هوا کند ...

پسر که در قیافه معلمش نومیدی میدید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند. برای همین با تامل پاسخ داد "4"..... نومیدی در صورت معلم باقی ماند. نتیجه : اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست! شاید یه بُعدی از آن را ابدا نفهمیدیم....
به یادش اومد که پسر توت فرنگی رو دوست دارد. او فکر کرد شاید پسرک سیب رو دوست ندارد و برای همین نمیتونه تمرکز داشته باشه. در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشمهای برقزده پرسید: اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت؟
معلم خوشحال بنظر میرسید و پسرک با انگشتانش دوباره حساب کرد. و پسر با تامل جواب داد "3"؟ حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از پسر پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسرک فوری جواب داد "4"!!!
خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور ؟ آخه چطور؟ پسرک با صدای پایین و با تامل پاسخ داد "برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم"
خطاهای متداول در نوشتن عبارتند از :
1 - کج نویسی 2- پرفشار نویسی 3- کم رنگ نویسی 4- پر رنگ نویسی 5- زاویه دار نویسی 6- نا مرتب نویسی 7- فاصله گذاری بیش از حد 8- بزرگ یا کوچک نویسی بیش از حد
برای درمان نارسا نویسی می توان از اقدامات زیر کمک گرفت:
1. مدادی در اختیار دانش آموز قرار داده تا خطوطی به دلخواه رسم کند.
2. به دلخواه نقاشی کرده و آن را رنگ بزند.
السلام علیك یا اباعبدالله : دیباچه عشق و عاشقی باز شود ، دلها همه آماده پرواز شود ، با بوی محرم الحرام تو حسین ، ایام عزا و غصه آغاز شود . آغاز محرم حسینی را تسلیت عرض مینمایم.
دل را اگر از حسین بگیرم چه کنم
بی عشق حسین اگر بمیرم چه کنم
فردا که کسی را به کسی کاری نیست
دامان حسین اگر نگیرم چه کنم
وزيرى داراى پسر كودن و نفهم بود، او را نزد دانشمندى سپرد و سفارش كرد در تربيت او بكوش تا خردمند گردد.
دانشمند مدت ها در تربيت او تلاش كرد، ولى او هيچ گونه رشد نكرد، دانشمند براى وزير چنين پيام فرستاد: پسرت هرگز عاقل نمى شود، و مرا نيز ديوانه كرد.
چون بود اصل گوهرى قابل
تربيت را در او اثر باشد
هيچ صيقل نكو نداند كرد
آهنى را كه بدگهر باشد
سگ به درياى هفتگانه بشوى
كه چو تر شد پليدتر باشد
خر عيسى گرش به مكه برند
چو بيايد هنوز خر باشد


عید سعید غدیر
نام علی : عدالت
راه علی : سعادت
عشق علی : شهادت
ذکر علی : عبادت
عید علی : مبارک
بازش :دوست قدیمی
حضرت امام محمد باقر ( ع ) 19 سال و ده ماه پس از شهادت پدر بزرگوارش حضرت امام زين العابدين ( ع ) زندگى كرد و در تمام اين مدت به انجام دادن وظايف خطير امامت , نشر و تبليغ فرهنگ اسلامى , تعليم شاگردان , رهبرى اصحاب و مردم , اجرا كردن سنتهاى جد بزرگوارش در ميان خلق , متوجه كردن دستگاه غاصب حكومت به خط صحيح رهبرى و راه نمودن به مردم در جهت شناخت رهبر واقعى و امام معصوم , كه تنها خليفه راستين خدا و رسول ( ص ) در زمين است , پرداخت و لحظه اى از اين وظيفه غفلت نفرمود .
سرانجام در هفتم ذيحجه سال 114 هجرى در سن 57 سالگى در مدينه به وسيله هشام مسموم شد و چشم از جهان فروبست .
پيكر مقدسش را در قبرستان بقيع - كنارپدر بزرگوارش - به خاك سپردند .
رحمتی
نیمه شعبان
اللهم عجل الولیک الفرج
صبحدم پیک مسیحا دم جانان آمد
گفت برخیز که آرام دل و جان آمد
سحر از پرده نشینان حریم خلوت
نغمه برخاست که شاهنشه خوبان آمد
عاشقان را رسد این طرفه بشارت زسروش
که سحرگاه شب نیمه شعبان آمد
مى کند مرغ سحر زمزم بر شاخ گل
که ز نرگس ثمرى پاک بدوران آمد
وارث تاج نبى اوست که با دعوت حق
بهر افراشتن پرچم قرآن آمد
شهسواریست که با صولت و بازوى على
از پى کشتن کفار به میدان آمد
مظهر صلح حسن اوست که با حلم حسن
پى آرامش دلهاى پریشان آمد
آنکه اندر رگ او خون حسین بن علیست
پى خونخواهى سالار شهیدان آمد
در ره زهد و عبادت چو على بن حسین
سوى حق قافله راسلسله جنبان آمد
علم باقر همه در اوست که با مشعل علم
رهبر جامعه بى سر و سامان آمد
تا ز ناپاک کند مذهب صادق را پاک
مظهر راستى و پاکى و ایمان آمد
هم چو کاظم که بود قبله حاجات و مراد
دردمندان جهان را پى درمان آمد
چون رضا تا که کند از رنگ علوم
وارث افسر سلطان خراسان آمد
اوست سرچشمه تقوا و فضیلت چو جواد
منبع فیض و جوانمردى و احسان آمد
هادى وادى حق کز پى ارشاد بشر
با چراغ خرد و دانش و عرفان آمد
یادگار حسن عسگرى پاک سرشت
که جهان را کند از عدل گلستان آمد
قائم آل محمد شه اقلیم وجود
که بفرمانده ى عالم امکان آمد
طبع خاموش رسا باز چو مرغان چمن
پى تبریک چنین شاد و غزلخوان آمد
میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) و روز زن مبارک
ندایی از ملکوت به گوش میرسد. امروز روزی دیگر است.آب زنید راه را، اینکه نگار میرسد/ مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد ای آبروی آب و آیینه! امروزمان را به نام تو متبرک کردهایم تا فردایمان را به برات تایید، اطمینان بخشی. ای فرزند باران!
در مقدم تو سرود رود جاری است و خورشید روزش را با اعتباری دیگر آغاز کرده است. تو آمدی و آفرینش دلیل خود را یافت و هم، تقوا اسوه حسنه اش را در عالم امکان.ای نور، ای سرور، ای خیر کثیر، ریحانه نبی، دریای عصمت، دردانه صدف هستی، ای ماه دل افروز خلقت، ما چشم امید به درگاه مهر تو داریم و آرزومند آسودن در سایهسار لطف توایم. ای همه عشق، ای همه عقل ؛ ارادتمان دریاب.
مادر عزیز در برابرت کویری تشنه هستم
ودر انتظار باران محبتت غنچه ای هستم در دستان گرم تو
که با اشکهای پاکت سیراب می شوم .
در دریای بی کران چشمانت پاکی وعشق را دیده ام و می خواهم
چون کبوتری سبکبال در پهنه این آسمان پرواز نمایم .
و اکنون از تولد مهر صدای بلبلان ترانه ساز زمین است و
این ترانه نوایی است که قلب های آدمیان را به تپش وا می دارد.
پس مادر ای مهربان ترین پیوند ، هستی ام به عشق تو زنده است
و رأفتت و شهامتت در قلب انسانیت حک شده است.
و تو را ای ُدرج بینوای مروارید خِرد
چگونه باید در این بُرهه از زمان نمایان ساخت
که قصه شجاعت و ایمانت از تمام شمع ها فروزان تر است
روزت را همواره ارج می نهیم
و رایحه ایثار و محبتت را در جانمان می ستاییم .